![]() |
![]() |
|
| ادبي اجتماعي |
|
اينجا هنوز تهران است به وقت ايران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:8 توسط عليرضا |
|
|
توي اين فيلم هاي جنگي(البته ورژن هاي خارجيش بهتره)ديدين وقتي صداي سوت يه خمپاره يا گلوله توپ مياد(گوله توپ رو نمي دونم صدا داره يا نه، همين جوري نوشتم)همه فقط دنبال يه راهي مي گردن که فرار کنن.حالا اگه حتا شده يه قدم اونورتر. اينجور وقتا مي گن: الفرار
حالا ما هم : الفرار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 13:46 توسط عليرضا |
|
|
دیروز زندگی ما یعنی من و مریم بانووارد دهمین سالش شد.برایم پیغام فرستاد که: در جنوبی ترین جای روحت آفتاب می گیرمُ باشد که جای خوش حادثه ما پر سیب و پر غوغا تر بماند.
و من جواب دادم که: در پس سالها و با تمام مشکلات ما ماندیمِ چون ریشه هایمان از طوفان قوی تر بود. باقی بقایتان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:13 توسط عليرضا |
|
|
ديروز در رو که باز کردم تا بزنم بيرون، ديدم اين کوهي که شمال تهرون واسه خودش آروم نشسته، انگار که نزديکتر شده به ما، اونقدر نزديک که فکر کردم اگه دستمو دراز کنم مي تونم دامنه شو بگيرم.فکر کردم چند ساله که من تو اين خونم و تا حالا اينقدر اين کوهه نزديک نبوده، حالا بحث آلودگي هوا به کنار( که اصلن کنار نيست و هميشه ور دل ماست)اما فکر مي کنم به خاطر تغيير روحيه منه که حالا مي تونم راحت تر ببينم.يه روزي به يه دوست گفتم، زندگي پشت يه ديوار بلنده که روي ديوار رو سوراخاي ريز و درشت پر کرده، حالا بسته به اينکه ما از کدوم سوراخ ريز يا درشت به اونورش نگاه کنيم، دريافتمون از زندگي مي تونه متفاوت باشه. قضيه همون داستان فيل مولاناست ديگه.
امروز شايد فقط تغيير زاويه ديدمون به زندگي، شايد بتونه نجاتمون بده. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 10:46 توسط عليرضا |
|
|
چند وقتي رو نبودم
يعني اصلن تو حال خوبي نبودم و براي من که وقتي ناراحتم، اگه از چشمام نزنه بيرون( که نمي زنه)از نوشته هام حتمن ميزنه بيرون، اين نوشتن تبديل ميشه به عذاب دوستان، تصميم به ننوشتن شايد يه بازي برد برد براي خودم و دوستام بوده. اما امروز احساس بهتري دارم نه براي اينکه شرايط تغيير کرده باشه، نه فقط همين جوري احساس بهتري دارم. اميدوارم از امروز، باشم. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم دی 1389ساعت 9:30 توسط عليرضا |
|
|
ديگر فقط براي دلم مي نويسم
کاويدنش کاري آسان نيست شخمش هم مي زنم و هر وقت دلم خواست به آيش مي نشانمش و ديگر مجبور نيستم جواب بدهم اين سوال تکراري را که اين روزها نيستي. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:53 توسط عليرضا |
|
|
سکوتم از رضايت نيست.
باقي برايتان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:32 توسط عليرضا |
|
|
چند وقتي است که مير حسين آمده است. راستش آن اوايل از اينکه آمدنش باعث نيامدن خاتمي شده است اندکي نگران بودم که نکند ضعف نيروهاي دوم خردادي برنده شدن دوباره احمدي نژاد را به دنبال داشته باشد. دوره قبل و در دور اول راي ندادم و از آنروز اين پشيماني با من است. صبح روز راي گيري دور دوم را با برادرم رشت بوديم و بي شناسنامه. چاره در اين بود که خودمان را به تهران برسانيم و آنروز چه کرد اين پرايد وطني امان که 175 کيلومتر در ساعت را به ثبت رساند تا ما را به موقع برساند.اما به خطر انداختنمان بي سود بود.صبح روز اعلام نتايج انتخابات در يکي از فرعي هاي خيابان مطهري شاهد پخش شيريني توسط دو طلبه جوان بودم. خوش سيما بودند و خوش رو و در جواب من که گفتم اميدوارم دوره آقاي احمدي نژاد هم به حلاوت همين شيريني باشد لبخندي زدند و گذشتند.دلم مي خواهد امروز آن دو طلبه جوان را دوباره ببينم و نظرشان را بپرسم، نمي دانم شايد ديگر نشود آن دو را پياده و در خيابان ديد.
قبلترها گفته بودم که نمي خواهم هيزم تنور انتخابات باشم اما امروز، من راي مي دهم. ديگران هر آنچه مي خواهند بنامندش. به قول دوستي در ايران نتيجه انتخابات را راي داده ها مشخص نمي کنند بلکه اين اتفاق به دست راي نداده ها مي افتد. بيائيد اين بار جهت پيش برد دموکراسي (حتا اگر قدم هاي کوچکي باشد) بي تفاوت نباشيم و تماميت خواهيمان را براي ابد فراموش کنيم.اتفاق با قدم هاي کوچک و محکم مي افتد و پا بر جا مي ماند. بيائيد در برداشتن اين قدم هاي کوچک شريک باشيم. دوم خرداد 76 خانه نشين بودم و خسته از همه و مايل به راي دادن نبودم و اصرار دوستان، مجبورم کرد و من تمام آن شور و حال دوم خرداد را از همين روزها حس مي کنم.درد ناگفته بسيار است و حوصله گفتن، اندک. اما من به مير حسين راي مي دهم. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:12 توسط عليرضا |
|
|
جانمان در رفت از بس که به اين صفحه ۱۵ اينچي مانيتورمان چشم دوختيم و حرفي ، کلامي، داستاني از ذهنمان تراوش نکرد. مي گويند باعث و بانيش اين سرب موجود در هواي تهران است ما هم قبول مي کنيم ديگر، يعني اگر قبول نکنيم چه کار کنيم، در صورت دوم بايد خنگ و گول شدن خودمان را باور کنيم که اين يکي اصلن در فرهنگ واژه هايمان نمي گنجد، يعني بايد باور کنيم ما، که روزگاري براي خودمان کسي بوديم و همه دور و بري ها(حداقل) ازمان حرف شنوي بسيار داشته اند، حالا ديگر چونان دراز گوشي به گل نشسته ايم؟ ما که هنوز ديپلمان را نگرفته، ميانجي تمام دعواهاي خانوادگي دور و بريان بوديم و حلال مشکلات ريز و درشت دوستان و هر وقت اراده مي کرديم،شعري ، داستاني، رماني(حالا از نوع فهيمه رحيمي و دانيل استيل و يا غير) قلپ قلپ از دورنمان تراوش مي کرد، حالا بايد ساعتها بنشينيم و چشم بدوزيم به اين صفحه پر از نقطه و هيچ نتراوشد ازمان؟
آي سرب آي سرب، خدا بگويم با تو چه کند که اينگونه گيج و آسيمه سرمان کردي.اگر تو نبودي ، ما حداقل پخي شده بوديم، نه اينکه همان آقائي که بوديم، باقي مانده باشيم. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:5 توسط عليرضا |
|
|
سلام
راستش قبل از نو شدن سال خیلی زور زدم یک پست بهاریه داشته باشم نشد دیگه. تبریک گفتن خیلی خوبه دوستش دارم ولی نشد دیگه. امروز اومدم شرکت. راستش به دو دلیل خیلی حالم خوب شد. اولش اینکه دو تا کامنت خصوصی از مریم بانو داشتم که اشک به چشمام آورد اما تصدیق بفرمائید که نمی تونم براتون تعریفش کنم حریم خصوصی دیگه. و دومش هم اینکه برادرم حامد یه رادیوی اینتر نتی راه انداخته. من خوشم اومد و دلم نیومد بهتون معرفیش نکنم خب می فهمید که این یکی جزو حریم خصوصی نیست و میشه ازش براتون تعریف کنم. خودتون گوش کنید.مدیوم رادیو رو میشناسند و امید وارم که بتونن به همین خوبی ادامش بدن.خودتون گوش کنید.. سالی پر از آرامش و سلامتی براتون آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:39 توسط عليرضا |
|
|
هفده سال پيش اگر از امروزم مي پرسيدند تنها امکاني که احتمال وقوعش را نمي دادم همين امروزم بود.ازدواج کرده باشم و بانوئي و آلمائي.
آنروزها مرگ را در همسايگي مي ديدم که اگر خود به ميهماني ام نمي آمد من بايد به پيشوازش مي رفتم. از بانو که پنهان نيست از شما چه پنهان روزهائي را سپري کردم با شوق ديدارش و شعف در آغوش کشيدنش. به دفعات سور و سات ميزباني اش را فراهم کردم اما هر بار اتفاقي، دوستي، مزه توتي ميمان ناخوانده ام مي شدند و من را در ميزباني ام ناکام باقي مي گذاردند. رفاقت با پدرم و به ذائقه نشستن مزه برادري برادرانم، بعد ها باعث شد ميهمان کمتر سراغم را بگيرد. بيماري پدرم و نياز به مراقبتش بعد تر ها دوستي ام را با ميهمان سست تر کرد و امدن بانو به زندگي ام آخرين ضربه کاري را به رابطه من و ميهمان وارد کرد.آلما پيوندم را به زندگي بيشتر کرد و امروز اگر از هفده سال قبلم بپرسيد با ابن بهت و حيرت به جايم مي گذاريد که آن علي رضا هم من بودم؟ زندگي شايدگاهي هيچ نداشته باشد، اما عشق دارد، دوست داشتن دارد، گل مريم دارد، برادر دارد،آلما دارد و مزه توت. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:30 توسط عليرضا |
|
|
آي عزيزان دوروبر، دور و نزديک
ما نيستيم. شما کجائيد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:28 توسط عليرضا |
|
|
اينکه ما اين چند روز را نبوديم بگذاريد به حساب اين آقاي يوزارسيف که خدمات سرويس اينتر نت ما را ميدهد.از چند روز پيش اين بلاگفا باز نمي شد. اولش فکر کرديم اختلالات طبيعي بلاگفاست بعد چند روز که گذشت کم کم شک کرديم اما باز هم همت نکرديم از جاي ديگري چکش کنيم. تا اينکه امروز آقاي يوزارسيف زنگ زد که شارژ بهمن ماه را نمي خواهيد پرداخت کنيد؟ ما گيج که پس پولي که اول ماه نقد پرداخت کرديم پس واسه چي چي بود؟ کلي گشتيم تا فيش هاي پرداختي را پيدا کرديم و غر غر زنان که: اين چه سرويسي است که به ما مي دهيد؟( راستش اينجا شرکت داتک سرويس اينتر نت مي داد که به دلايل بسيار فني زير آبشان را زديم و فرستاديمشان دنبال زندگيشان. اين آقاي يوزارسيف هم از همسايگانند که به جاي آن شرکت خدمتمان مي رسند)به جان شما نباشد به جان اين ياشار خودمان در چشم يه هم زدني صفحه اول بلاگفا را برايمان بالا آورد و ما شرمنده خودمان و شما و جناب ايشان که چه چپر چلاقي هستيم ما در استفاده از اين سرويس هاي جديد و اينکه چقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.قضيه قيف و قير است ديگر اينجا.
اما بعد آمدن خاتمي را تبريک مي گويم. و بعدتر خواهش مي کنم به خاتمي راي بدهيد. و بعد تر از آن سلامتي شما. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:56 توسط عليرضا |
|
|
من به او مي گويم:دل خوش سيري چند؟
او به من مي گويد: برو بابا دلت خوشه سيري نيست واحدش عوض شده چند گرم بدم؟ باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:20 توسط عليرضا |
|
|
خبري نيست جز سلامتي شما
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:58 توسط عليرضا |
|
|
آن قدیم ترها که
هنوز مریم بانوئی نبود چاره هر دلتنگی غیبت صغرائی بود که پیش می آمد به وفور و این روزها که شب شبه کوله بارم خستگی ام را بانو و آلما بر میدارند و به جایش عشق می پاشند به سر و رویم به کدام بهانه میشود نبود؟ باقی بقایتان
پاورقی از دست این کی برد که همیشه با شیفت و تی ویرگول میزد و این روزها نمی زند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 7:42 توسط عليرضا |
|
|
بانو
ممنونم از تمام محبت هايت، گذشت هايت و مهرباني هايت در تمام اين سالها، که اگر نبودي، شايد امروز، منهم نيودم. امروز چهاردهم دي، خانواده ما وارد هشتمين سالش مي شود.و اين تداوم را مديون تو ايم. پسر گامبو و دختر شيطان اين خانواده هر چه دارند را مديون دختر درسخوانشانند. جانم فدايت و باقي بقايت پا ورقي ۱-براي من هر روز شادي بزرگي است که هستند و نيرو مي گيرم ازشان. ۲-پسر گامبو، منم و دختر شيطان آلما، دختر درسخوانمان هم که مريم بانوست و تمام اين القاب، هديه آلما خانوم جانمان است به خانواده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:23 توسط عليرضا |
|
|
چند روزي ميشه که اين صفحه مطلب جديد رو باز مي کنم و چند خطي مي نويسم و هر چي رو که نوشتم پاک مي کنم وصفحه رو مي بندم و مي رم پي کارم مثل همون وقتائي که آلما مي گه: برو دنبال زندگيت، ميرم دنبال زندگيم. نمي دونم اصلن چرا بي خيال نمي شم اين نوشتنو، حداقلش اينه که ديگه عذاب وجداني تو کار نيست که : اي بابا چرا اينقدر بي کاري؟
البت کسي هم خدائيش کاري به کار ما نداره الا اين مريم بانوي عزيز که اونهم گهگداري زير لب يه چيزي در اين مورد مي گه و مي گذره.خود اين ننوشتنه يه جورائي ميشه سوهان روح و هي ميکشه به اعصاب ما.از يه طرف ديگه مي گم آخه بنويسم که چي بشه؟ از چي بنويسم که يه جورائي به تريج قباي کسي بر نخوره. کسي ناراحت نشه يه موقع و فکر کنه خداي نکرده ما قصد بر اندازي نرم و خشک و تر و نمي دونم چي و چي داريم. چند وقتي هست که ديگه نوشتن آرومم نمي کنه که هيچ، حالمو بدتر هم مي کنه.حال بد هم که اينجا به وفور يافت ميشه، به قول بابام: تو هم به وقتي قاطي کردي که همه ديونه شدن.يه روزائي بود که بد حالي و دل درد( از هر دو نوعش، چه دل دردي که حاصل زياد خوردن بود و چاره اش گلاب به روتون برگشت مواد غذائي از اقصي نقاط بدن بوديا درد دل بالائي) واسه خودش کلاسي داشت و حالي ميداد. يه جورائي مثل اين ننه مرده ها مي گرفتي يه گوشه کز مي کردي و هي پشت هم دور و بريا مي اومدن و و مي رفتن و تو دلشون مي گفتن: ببين چه دردي مي کشه و صداش در نمياد. حالا فرقي نمي کرد تو توي اون لحظه به چي فکر ميکردي، مهم اين بود که اونا در مورد تو چي فکر مي کردن.اونموقع ها ميشد درد دل پائيني رو هم جاي درد دل بالائي جا بزني. اما امروز اگه همه اون حالتهائي رو که ميشد باهاش يکسال از دست دوروبريا راحت باشي رو تو يه لحظه به خودت بگيري و همش از تو چشمات بزنه بيرون هم چاره کار يه لحظه نيست.به قول آلما بايد بريم دنبال زندگيمون. اين روزها اگه از فشار دل دردهاي دو گانه اسهال هم بگيري، چاره کار دو تا ديفنوکسيلاته که بايد با هم بندازي بالا.هر دو تا دردتو آروم مي کنه، نگران نباش، فقط امتحان کن. باقي بقايتان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:30 توسط عليرضا |
|
|
پيشنهاد خوب براي پر کردن اوقات فراغت
اگر حوصله سينما و تاتر و موزه و گالري نقاشي وتلويزيون و خيابان گردي و پاساژ گردي و ولگردي و وب گردي و مهماني و ... را نداريد، پيشنهاد من را جدي بگيريد. يک عدد خودکار بيک را روي کي برد کامپيوترتان طوري قرار دهيد که داخل فضاي خالي بين ماشين حساب و کليدهاي چهار جهت قرار بگيرد.حالا کف دستتان را روي قسمت ماشين حساب بگيريد به طوريکه دستتان کليدها را لمس کند، حالا به آرامي و از راست به چپ دستتان را حرکت بدهيد و چرخش بدنه خودکار را زير دستتان حس کنيد، حالا دستتان را تند تر حرکت بدهيد، بله خودکار زير دستتان تند تر مي چرخد، تا اينجاي کار شق القر نکرده ايد(قصد ما هم البته شق القمر نبوده است)حالا همين کار را به قول فوتبالي ها تقه اي انجام بدهيد ، يعني با کف دستتان طوري به خودکار تقه بزنيد که اول قسمت ماسين حساب را لمس کند و بعد قسمت چهار جهت را.تا اينجا هم کار مهمي نکرده ايد، اما اگر توانستيد اين کار را با سرعتي بيشتر انجام بدهيد و البته خودکار از روي صفحه کليد نيفتد، شق القمر تان شکل مي گيرد. اگر به رکورد ۱۱۲۵۶ بار رسيديد و هنوز خودکارتان روي صفحه کليد مانده است، مبروکتان باشد چون به رکورد من رسيده ايد. باقي بقايتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:7 توسط عليرضا |
|
|
پائین روزنامه دیواری-یعنی اون گوشه پائین سمت چپ وقتی که می ایستید روبروش- نوشته بودم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست. صبح از دفتر مدیر مدرسه خواستنم.راستش زیاد می رفتم اونجا هر روز هم به یک دلیل. یک روز برای دعوا با یک هم کلاسی یک روز برای خراب کردن بخاری نفتی یک روز به خاطر حاضر جوابی یک روز به خاطر کم محلی به سوال ناظم یک روز به دلیل تاخیر یک روز به دلیل دو ساعت نشستن جلوی در مدرسه- تا ساعت هفت بشه و در رو باز کنن یک روز به خاطر شکستن شیشه با توپ بسکتبال یک رو ز به خاطر شکستن شیشه اما اینبار با لگد یک روز به خاطر گل یا پوچ بازی کردن تو زنگ طولانی-یک ساعت و نیم بود به خدا-نماز یک روز به خاطر یک روز به خاطر یک روز به خاطر... اما اونروز رو می دونستم کاری نکردم همه دفعه های قبلیش رو می دونستم چرا باید برم اما اونروز رو سابقه نداشت اول وقت برم دفتر چون به قول بچه ها همیشه یه دو ساعتی طول می کشید تا موتورم گرم بشه و از ریپ زدن بیام بیرون. چشم بسته راه دفتر رو پیدا می کردم از جلوی سکوی آبخوری ۱۸ قدم که می رفتی سه تا پله بود بعدش ۶ قدم و می پیچیدی سمت راست روبروت دفتر بود اما باید شش قدم مورچه ای هم ور می داشتی حالا دستت رو که دراز می کردی می تونستی چند تا تقه به در بزنی و بعد صدای آقای مدیر که همیشه می گفت: ها چیه؟ بفرمائید آقای چوبکی. شما با من کار داشتید؟ بله پسرم این جمله روی روزنامه دیواری رو شما نوشتی؟ آقا به خدا از قصد نبود همین جوری گفتم یه چیزی بنویسم به بچه ها هم گفته بودم. پسرم تو که اینقدر قشنگ می نویسی چرا از این استعداد خدادایت استفاده نمی کنی من فکر می کنم تو می تونی یه نویسنده خوب بشی. مطمئنن از استعدادم تو خط نمی گفت چون به قول بچه ها اگه یه مورچه رو می نداختی تو ظرف جوهر و بعد ولش می کردی رو کاغذ از من خوبتر می نوشت تازه این غیر از زاویه ۴۵ درجه ای بود که خط من با افق می ساخت.فکر کنم دلش به حالم سوخت که نذاشت بیشتر تو خماری بمونم چون گفت: اینهمه استعداد رو من تو این سی سال خدمتم ندیدم کسی داشته باشه البته اونموقع ها که تو مشهد معلم بودم یه شاگرد داشتم که اسمش مزینانی بود بهش می گفتن شریعتی اون یه خورده شبیه تو بود و یه چیزائی می نوشت بدک نبود اما به پای تو نمی رسید تو این جملت یه حس و حال عجیبی بود پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست. حالا راستشو بگو همینجوری خواستی یه چیزی بنویسی یا بهش فکر هم کرده بودی گفتم: آقا بعضی وقتا به ما الهام می شه همینجوری یه صداهائی می شنویم تازه فقط بعضیاشو یادمون می مونه. آقای مدیر فکر کنم همون حالی رو داشت که نیوتن از کشف جاذبه زمین پیدا کرده بود گفت: پسرم تو یه استعداد خاصی سعی کن بیشتر حواستو جمع کنی از دست نده این حالتو. از اون روز به بعد من همیشه ساعت ۵ می رفتم تو بالکن خونمون آخه همون موقع ها بود که دختر همسایون بلند بلند شعر می خوتد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:6 توسط عليرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مي خواهم حرف بزنم، فقط همين
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه ماترک |
|
RSS
|