<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آريو برزن</title>
<link>http://soottak.blogfa.com/</link>
<description>ادبي اجتماعي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 31 May 2009 08:41:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description> چند وقتي است که مير حسين آمده است. راستش آن اوايل  از اينکه آمدنش باعث نيامدن خاتمي شده است اندکي نگران بودم که نکند ضعف نيروهاي دوم خردادي برنده شدن دوباره احمدي نژاد را به دنبال داشته باشد. دوره قبل و در دور اول راي ندادم و از آنروز اين پشيماني با من است. صبح روز راي گيري دور دوم را با برادرم رشت بوديم و بي شناسنامه. چاره در اين بود که خودمان را به تهران برسانيم و آنروز چه کرد اين پرايد وطني امان که 175 کيلومتر در ساعت را به ثبت رساند تا ما را به موقع برساند.اما به خطر انداختنمان بي سود بود.صبح روز اعلام نتايج انتخابات در يکي از فرعي هاي خيابان مطهري شاهد پخش شيريني توسط دو طلبه جوان بودم. خوش سيما بودند و خوش رو و در جواب من که گفتم اميدوارم دوره آقاي احمدي نژاد هم به حلاوت همين شيريني باشد لبخندي زدند و گذشتند.دلم مي خواهد امروز آن دو طلبه جوان را دوباره ببينم و نظرشان را بپرسم، نمي دانم شايد ديگر نشود آن دو را پياده و در خيابان ديد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قبلترها گفته بودم که نمي خواهم هيزم تنور انتخابات باشم اما امروز، من راي مي دهم. ديگران هر آنچه مي خواهند بنامندش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به قول دوستي در ايران نتيجه انتخابات را راي داده ها مشخص نمي کنند بلکه اين اتفاق به دست راي نداده ها مي افتد. بيائيد اين بار جهت پيش برد دموکراسي (حتا اگر قدم هاي کوچکي باشد) بي تفاوت نباشيم و تماميت خواهيمان را براي ابد فراموش کنيم.اتفاق با قدم هاي کوچک و محکم مي افتد و پا بر جا مي ماند. بيائيد در برداشتن اين قدم هاي کوچک شريک باشيم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوم خرداد 76 خانه نشين بودم و خسته از همه و مايل به راي دادن نبودم و اصرار دوستان، مجبورم کرد و من تمام آن شور و حال دوم خرداد را از همين روزها حس مي کنم.درد ناگفته بسيار است و حوصله گفتن، اندک.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من به مير حسين راي مي دهم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باقي بقايتان&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 08:41:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>جانمان در رفت از بس که به اين صفحه ۱۵ اينچي مانيتورمان چشم دوختيم و حرفي ، کلامي، داستاني از ذهنمان تراوش نکرد. مي گويند باعث و بانيش اين سرب موجود در هواي تهران است ما هم قبول مي کنيم ديگر، يعني اگر قبول نکنيم چه کار کنيم، در صورت دوم بايد خنگ و گول شدن خودمان را باور کنيم که اين يکي اصلن در فرهنگ واژه هايمان نمي گنجد، يعني بايد باور کنيم  ما، که روزگاري براي خودمان کسي بوديم و همه دور و بري ها(حداقل) ازمان حرف شنوي بسيار داشته اند، حالا ديگر چونان دراز گوشي به گل نشسته ايم؟ ما که هنوز ديپلمان را نگرفته، ميانجي تمام دعواهاي خانوادگي دور و بريان بوديم و حلال مشکلات ريز و درشت دوستان و هر وقت اراده مي کرديم،شعري ، داستاني، رماني(حالا از نوع فهيمه رحيمي و دانيل استيل و يا غير) قلپ قلپ از دورنمان تراوش مي کرد، حالا بايد ساعتها بنشينيم و چشم بدوزيم به اين صفحه پر از نقطه و هيچ نتراوشد ازمان؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آي سرب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آي سرب، خدا بگويم با تو چه کند که اينگونه گيج و آسيمه سرمان کردي.اگر تو نبودي ، ما حداقل پخي شده بوديم، نه اينکه همان آقائي که بوديم، باقي مانده باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقي بقايتان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 08:35:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش قبل از نو شدن سال خیلی زور زدم یک پست بهاریه داشته باشم نشد دیگه. تبریک گفتن خیلی خوبه دوستش دارم ولی نشد دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز اومدم شرکت. راستش به دو دلیل خیلی حالم خوب شد. اولش اینکه دو تا کامنت خصوصی از مریم بانو داشتم که اشک به چشمام آورد اما تصدیق بفرمائید که نمی تونم براتون تعریفش کنم حریم خصوصی دیگه. و دومش هم اینکه برادرم حامد یه رادیوی اینتر نتی راه انداخته. من خوشم اومد  و دلم نیومد بهتون معرفیش نکنم خب می فهمید که این یکی جزو حریم خصوصی نیست و میشه ازش براتون تعریف کنم. خودتون گوش کنید.مدیوم رادیو رو میشناسند و امید وارم که بتونن به همین خوبی ادامش بدن.&lt;A href=&quot;http://studio19.ir/radio/index/?p=7&quot; target=_blank&gt;خودتون گوش کنید.&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالی پر از آرامش و سلامتی براتون آرزو می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 06:08:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>
هفده سال پيش اگر از امروزم مي پرسيدند تنها امکاني که احتمال وقوعش را نمي دادم  همين امروزم بود.ازدواج کرده باشم و بانوئي و آلمائي.
&lt;p&gt;آنروزها مرگ را در همسايگي مي ديدم که اگر خود به ميهماني ام نمي آمد من بايد به پيشوازش مي رفتم. از بانو که پنهان نيست از شما چه پنهان روزهائي را سپري کردم با شوق ديدارش و شعف در آغوش کشيدنش. به دفعات سور و سات ميزباني اش را فراهم کردم اما هر بار اتفاقي، دوستي، مزه توتي ميمان ناخوانده ام مي شدند و من را در ميزباني ام ناکام باقي مي گذاردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفاقت با پدرم و به ذائقه نشستن مزه برادري برادرانم، بعد ها باعث شد ميهمان کمتر سراغم را بگيرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بيماري پدرم و نياز به مراقبتش بعد تر ها دوستي ام را با ميهمان سست تر کرد و امدن بانو به زندگي ام آخرين ضربه کاري را به رابطه من و ميهمان وارد کرد.آلما پيوندم را به زندگي بيشتر کرد و امروز اگر از هفده سال قبلم بپرسيد با ابن بهت و حيرت به جايم مي گذاريد که آن علي رضا هم من بودم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگي شايدگاهي هيچ نداشته باشد، اما عشق دارد، دوست داشتن دارد، گل مريم دارد، برادر دارد،آلما دارد و مزه توت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باقي بقايتان&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 03:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>آي عزيزان دوروبر، دور و نزديک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما نيستيم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شما کجائيد؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 09:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>اينکه ما اين چند روز را نبوديم بگذاريد به حساب اين آقاي يوزارسيف که خدمات سرويس اينتر نت ما را ميدهد.از چند روز پيش اين بلاگفا باز نمي شد. اولش فکر کرديم اختلالات طبيعي بلاگفاست بعد چند روز که گذشت کم کم شک کرديم اما باز هم همت نکرديم از جاي ديگري چکش کنيم. تا اينکه امروز آقاي يوزارسيف زنگ زد که شارژ بهمن ماه را نمي خواهيد پرداخت کنيد؟ ما گيج که پس پولي که اول ماه نقد پرداخت کرديم پس واسه چي چي بود؟ کلي گشتيم تا فيش هاي پرداختي را پيدا کرديم و غر غر زنان که: اين چه سرويسي است که به ما مي دهيد؟( راستش اينجا شرکت داتک سرويس اينتر نت مي داد که به دلايل بسيار فني زير آبشان را زديم و فرستاديمشان دنبال زندگيشان. اين آقاي يوزارسيف هم از همسايگانند که به جاي آن شرکت خدمتمان مي رسند)به جان شما نباشد به جان اين ياشار خودمان در چشم يه هم زدني صفحه اول بلاگفا را برايمان بالا آورد و ما شرمنده خودمان و شما و جناب ايشان که چه چپر چلاقي هستيم ما در استفاده از اين سرويس هاي جديد و اينکه چقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.قضيه قيف و قير است ديگر اينجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمدن خاتمي را تبريک مي گويم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعدتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهش مي کنم به خاتمي راي بدهيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد تر از آن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامتي شما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقي بقايتان &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 11:25:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>من به او مي گويم:دل خوش سيري چند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;او به من مي گويد: برو بابا دلت خوشه سيري نيست واحدش عوض شده&lt;/p&gt;&lt;p&gt; چند گرم بدم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باقي بقايتان&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 04:49:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>خبري نيست جز سلامتي شما&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 08:27:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>آن قدیم ترها که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز مریم بانوئی نبود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاره هر دلتنگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیبت صغرائی بود  که پیش  می آمد به وفور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این روزها که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب شبه کوله بارم خستگی ام را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بانو و آلما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر میدارند و به جایش عشق می پاشند به سر و رویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کدام بهانه میشود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقی بقایتان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاورقی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دست این کی برد که همیشه با شیفت و تی ویرگول میزد و این روزها نمی زند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 04:12:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://soottak.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>بانو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم از تمام محبت هايت، گذشت هايت و مهرباني هايت در تمام اين سالها، که اگر نبودي، شايد امروز، منهم نيودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز چهاردهم دي، خانواده ما وارد هشتمين سالش مي شود.و اين تداوم را مديون تو ايم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر گامبو و دختر شيطان اين خانواده هر چه دارند را مديون دختر درسخوانشانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جانم فدايت و باقي بقايت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پا ورقي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-براي من هر روز شادي بزرگي است که هستند و نيرو مي گيرم ازشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-پسر گامبو، منم و دختر شيطان آلما، دختر درسخوانمان هم که مريم بانوست و تمام اين القاب، هديه آلما خانوم جانمان است به خانواده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 06:52:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soottak&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>soottak</dc:creator>
<guid>http://soottak.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
